تبليغاتX
تنهايي پر هياهو
با هم همراه شويم تا امروز بهترين روز زندگيمان شود
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد، صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد.

دارم تمرین میکنم

مستقل بودن، خوشبین بودن و ....

یه موقعی خیلی خسته میشم. امروز یه سری وبلاگهای ایرانی های مقیم استرالیا رو بعد از چندین ماه مرور کردم.

از کسایی که تازه اومدن داشت تا کار پیدا کردن و ...

باید بگم که یهو زد به سرم که ای بابا باید میرفتم مثلاً سیدنی و یه مدت اونجا زندگی میکردم و دنبال کار هم میگشتم و یا میرفتم بریزبین و اونجا دنبال کار میگشتم. و کلی نقشه های نصفه و نیمه میاد تویه ذهنم.

بعد از اینها یادم میوفته که من این تصمیم رو هم مثل سایر تصمیم های زندگیم گرفتم یعنی احساس درست بودن مسیر که کمی با چاشنی عقل همراه شده.

خلاصه که نباید هر روز به این فکر کنم که این تصمیم چقدر درسته یا نه! من با این تصمیم چند تا تیر و پرتاب کردم باید دید کدوم زودتر و یا بهتر به هدف میخوره اون موقعه اون انتخاب میکنم.

آشپزی

در راستای اینکه من خیلی آدم شکمویی هستم و اصلاً دو جور غذا تو یه روز به مزاجم نمیسازه. تصمیم به آشپزی گرفتم. باید بگم که الان دیگه راحت آشپزی میکنم، هر چی دستم میاد و میریزم توقابلمه 45 دقیقه بعد میام میخورمش. اینو میگن ابتکار.

ولی تا به حال خورشت قیمه،بادنجان،ماکارونی، انواع املت، انواع نیمرو، عدسی و سوپ درست کردم و راضیم.

خیلی خسته ام باید بخوابم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:52  توسط اميد  | 

امروز بعد از بیشتر از دو ماه دارم اینجا رو آپدیت میکنم

نمیدونم از کجاش بگم. بهرحال این چند ماه خوبی و بدی،خنده و گریه و ... مثل تمام دوران دیگه زندگیم داره.


دارم درس میخونم

درس خوندن اینجا مخصوصاً اگه فول تایم باشی خودش یه کار تمام وقته! از بس که اینا در مراحل مختلف به شکل های مختلف دارن حساب ازت پس میگیرن.

باید اینم بگم که این تصمیم سختی بود چون هزینه بر و البته به تلاش خیلی زیادتری از فقط دنبال کار گشتن نیاز داره، اونم این چیزی که من اومدم سراغش "داروسازی". اما چرا این و انتخاب کردم:

اولاً که من واقعاً میخواستم یه جوری از درس خوندن تویه رشته خودم خلاص بشم. بیشتر از 4 سال درس خوندن و بیشتر از 3.5 سال کار تویه این رشته باعث شده به تنوع نیاز داشته باشم و واقعاً به هیج وجه نخوام دنبالش و بگیرم و اونو ادامه بدم.

دوماً میخواستم یه چیزی باشه دیگه خیلی برای کار پیدا کردن زحمت نیفتم.

سوماً و از همه مهمتر میخواستم چیزه جدیدی بخونم که دوستش هم داشته باشم.

چهارماً میخواستم مستقل به معنای واقعی بشم

تمام موارد فوق دست به دست هم داد تا من الان اینجا باشم و دنبال آرزوها و چیزایی که دوست دارم.


جایی که زندگی میکنم و دوست دارم، مردمش هم دوست دارم.

الان 2-3 تا دغدغه کوچولو دارم که سپردیم به خدا ردیفش کنه، بدون اونا دیگه میشه گفت من اینجا جا افتادم(بر اساس یه نظر سنجی در استرالیا، برای یک مهاجر بیشتر از 7 سال طول میکشه تا جا بیوفته!!)


نمیخوام آه و ناله راه بندازم که این مشکل و دارم اون مشکل و دارم، دیگه بسه! بهتره که رویه راه حلها تمرکز کنیم تا مشکلات!!

این هم Tip of The Day

شوخی بود من و چه به این حرفا!

دوست دارم اینجا بیشتر بنویسم خیلی بیشتر از این حرفا امیدوارم بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:9  توسط اميد  | 

سخت مشغولم

استخوانهایم

آنها که ضعیفند میشکنند

درد دارد

اما

آنها که میخواهند بمانند باید سخت باشند

استخوان کلاً باید سخت باشد

وگرنه میشکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:47  توسط اميد  | 

امروز رفتم یه سری به ایمیلم زدم و تمام ایمیل هایی که از ایران اومده بود از دوستان و همکاران،همه اونها رو گذاشتم تویه فولدر به اسم letters from IRAN.

خیلی وقت دوستام و ندیدم بیشتر از 4 ماه میشه که تقریباً هیچ کدومشون و ندیدم ولی همیشه ایمیل هاشون و میگیرم و گاهی فرصتی که پیش میاد باهاشون chat میکنم و کلی خوشحال میشم از شادیهاشون و ناراحت از غم هاشون.

دلم زود برایه همشون تنگ میشه، اگه یه روز ازشون ایمیل حالا نه لزوماً احوال پرسی نگیرم، فکرم مشغول میشه که اینا دارن چی کار میکنن و ...

خلاصه غرض این بود که دوستان دلم برای همتون تنگ شده و امیدوارم همتون شاد و سلامت باشید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:19  توسط اميد  | 

You can't imagine how much I'd like to write here in farsi, but this F** laptop does not allow me to do so. I am really against writing in Pinglish, unless there would not be other choices.Anyway please accept my kindness apology about this problem.

I did not told you about my plan as I though there wouldn't be interesting for you to know what I am gonna do, and I still have the same idea.

I am trying to turn the annoying waiting period to reaching my goal, fulfilling my ambitious, and hugging the peacefulness into a pleasure condition. You might ask me about the ways, and tell me that hey man , there were so many experts and respected people before you that spoke about these issues. yes, I agree, when I am talking about my ways, it means that the ways that I have already learned from different resources.

Being at present ,

Live the moment of now,

Leave the past behind,

Dont stare at future,

Just keep going and going,

Walking, smiling, enjoy the beautiful scenes, breathing the fresh air, it's so refreshing.

However I still want to nag about every little challenge I am encountering with.

There is not any energy for nagging sorry.



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:44  توسط اميد  | 

شاید داستان بامبو و سرخس رو شنیده باشید. دانه بامبو وقتی رشد سریع سرخس و میبینه به خدا گله میکنه که پس کی نوبت من میشه نگاه کن سرخس داره همینطور همه جا رو میگیره و ...

بالاخره بامبو هم بعد از ۵ سال رشد کرد و خیلی قد کشید در این مدت داشت ریشه میدوند. سرخس و بامبو هر دو جنگل رو زیبا کردن و از اون به بعد با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن.

خوب این داستان خیلی تاثیر گذاری بود برای من وقتی که خیلی دوست داری به اونچه که دوست داری برسی و خیلی وقتا حسودیت میشه که ببین فلانی الان این و داره! خوشبختانه تجربه همیشه ثابت کرده که خوشبختی شانس موفقیت و خیلی چیزایه خوب دیگه برای همه نسبی و دارای تعاریف متفاوته!

یکی خوشبختی و در پول زیاد میبینه! دیگری در عشق! اون یکی در تحصیلات! یکی دیگه در آزادی و ...

غرض از همه این حرفها این بود که بی خیال خودتون نتیجه بگیرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:9  توسط اميد  | 

اومدم بنویسم که الان من در کتابخانه مرکزی ملبورن هستم و نمی تونم قارسی تایپ کنم که دیدم میشه.

 کلی به خودم دلداری دادم که من امروز دیگه تکلیفم مشخص میشه.

الان دلم داره شور میزنه مغزم پر از افکار جور واجوره! اون کار درست بود؟! این کار چطور؟! حالا چی کار باید بکنم! حالا چی میشه! اعصابم هم حسابی خورده نمیتونم واقعاْ تمرکز کنم. خوب بابا جواب آدم و بدین دیگه. عجبا پاشدیم این همه راه اومدیم تویه مملکت پیشرفته مثلاْ! خوب یه کلام بگین آره خیال ما رو راحت کنید!

این چند وقت واقعاْ بد جوری اعصابم خورده اونم فقط به خاطر بلاتکلیفی هست راستش خودمم نمیدونم باید چه گهی بخورم. برایه هر کاری هم اقدام میکنم باید یه چند وقتی دندون رو جیگر بذارم که آیا بشه یا نه. این برایه من که اصلاْ صبر و حوصله کاری و ندارم بیشتر از سخته!

۳راه پیش رویه خودم گذاشتم که هر کدوم زودتر بشه همون رو انجام بدم. با یه اولویت بندیه! حالا برایه این اولویت بندی باید صبر صبر و صبر کنم.

خدایا صبر ما رو زیاد بفرما! دهنمان سرویس گردیده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 6:38  توسط اميد  | 

می دونم یه راهی هست

باید به رفتنم ادامه بدم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:1  توسط اميد  | 

وقتی چهره مردی را دیدم که چند شب بود که خوب نخوابیده بودُ نگران دو فرزند و همسرش‌‌ و نگران در خیابان ماندنشان خیلی دردهای دیگر را فراموش کردم. نگاه میکرد به دستانمان و اینکه آیا به او میتوانیم کمک کنیم آیا این سختیها میگذرد.

دستم را برایش دراز کردم و بهش لبخند زدم هنوز مطمئن نبود که میتواند بخندد یا نه میتواند دستمان را بگیرید یا نه!

دستمان را گرفت لبخندی پس داد و بلند شد تا بسوی خانواده برود دیگر مطمئن بود این روزها میگذرد و همه چیز خوب میشود خوب خوب خوب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:31  توسط اميد  | 

شرم آوره!

واقعاً اوضاع خیلی به هم ریخته، مردم و دارن پرپر میکنند، هر  روز آمار شهیدها و زخمی ها بالاتر میره! نمیدونم باید چه تصمیمی گرفت! این رهبر که تمام ارکان اصلی قدرت و در اختیار داره، دیگه چی کار به این ریاست جمهوری داره آخه!؟ این فقط به خاطر دیکتاتوری و خود کامگی هست و نه چیزه دیگه ایی!

خیلی خوشحالم که بجای خاتمی موسوی کاندیدا شد، واقعاً این آدم انقلابیه، شنبه تویه تظاهرات شرکت کرد! این یعنی دل و جرات! یعنی پایبندی به اصولی که بهش معتقدی. من سعی کردم شیفته موسوی نشم و بی خودی مریدی و مرادی راه نندازم. با حفظ این مسئله باید بگم الان واقعاً ازش خوشم اومده و دوسش دارم، و بهم ثابت کرده که رای دادنم بهش درست بوده.

شب شنیه ایرانی های ملبورن دور هم جمع شدن و با روشن کردن شمع یاد شهیدان راه آزادی و گرامی داشتن، جمعیتی بالغ بر 500 تا 700 نفر شرکت کردن. کلاً سه تجمع برگذار شده و فکر میکنم بیشتر هم برگزار بشه.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط اميد  |